ماهِ بی‌خورشید، خورشیدِ بی‌ماه

سوگند به خورشید و پرتوافشانی‌اش و سوگند به ماه هنگامی که پیِ او درآِید...

ماه یاد گرفته بود هیچ‌وقت از خورشید جلو نیفتد. یاد گرفته بود همیشه دورِ خورشید بگردد. یاد گرفته بود مقابل خورشید، تواضع کند، سر خم کند، ادب کند تا بهره‌ای از اشعه‌هاش به او برسد. ماهِ بی‌خورشید که ماه نمی‌شود. امّا انگار خورشیدِ بی‌ماه هم دوامی ندارد. این را روزِ دهم همه فهمیده بودند. خورشیدی که دست‌هاش را به کمر گرفته بود، به غروب نزدیک می‌شد. ماه را کنارِ علقمه جاگذاشته بود.

بسمِ الله الرّحمن الرّحیم
وَالشَّمْسِ وَضُحَاهَا وَالْقَمَرِ إِذَا تَلَاهَا

 

پ.ن: خیمه عزا توی بهارنارنج (+) برپاست. با روایتِ نیمه‌های پنهان.

/ 13 نظر / 45 بازدید
نمایش نظرات قبلی
لوح

سلام سومین جایزه ادبی داستان لوح فراخوان داستان های کوتاه کوتاه عاشورایی http://www.louh.com/content/4440/default.aspx

زهرا

سلام مریم جان خوبی دوست عزیزم. مریم جون من اسم شما رو تو برندگان مسابقه بوی سیب دیدم میشه کمکم کنی منم تو مسابقه برنده بشم؟ ممنونم گلم.[گل][لبخند]

زهیر

سلام برداشت خیلی خیلی قشنگی بود با اجازه وبلاگتون رو لینک میکنم

رها

این فصل را بسیار خواندم عاشقانه است ..

رها

عزاداری هاتون قبول بانوی آیه ها

رستاخیز جان

|| کوتاه درباره‌ی فیلم «سرآغاز» "آمریکا حقیقی‌ترین ذهنیتی است که انسان می‌تواند داشته باشد." این تمام پیامی است که فیلم «سرآغاز» منتقل می‌کند. فیلمی پیچیده، اغواگر و سرشار از نماد. فیلمی که به نظر من اگر چه اساساً برای مخاطب غیرآمریکایی ساخته شده اما پیام ظریفی هم برای مخاطب آمریکایی‌اش دارد که "قدر بهشتی را که در آن هستی بدان! در بیرون آمریکا واقعیتی وجود ندارد"...

عمو

دوست عزیز سلام پوزش می طلبم از این که وقتتان را می گیرم بنده تازه این سایت را راه اندازی کرده ام از شما دعوت می کنم باز دید فرمائید و از نظرتان بنده را بی نصیب نگذارید

مائده

چقدر لطیفید شما

[گریه]

روح الله

می خواهم یک دنیا اشک بریزم می خواهم یک دریا اشک بریزم می خواهم یک اقیانوس اشک بریزم می خواهم یک عمر اشک بریزم می خواهم برای همیشه اشک بریزم برای اربابم می خواهم سرخ شوم می خواهم حسینی شوم اگر گریه کنم می شوم!؟ من شهادت را می خواهم با اشک می شود می روم تا گریه کنم با من گریه کن با هم شاید زود تر برسیم...[گل]