پرده دوم: توبه نصوح

(1) همه زندگی من همین وسط ها گذشته است. وسطِ سیاهی ها و سپیدی ها، وسط تاریکی ها و روشنی ها، هزار بار این وسط ایستاده ام، هر دو طرف را نگاه کرده ام و تصمیم گرفته ام که دیگر بیایم به طرف نور، یک قدم، دو قدم، قدم سوم، چشم های خواب آلوده ام را نور زده، پایم جایی گیر کرده و زمین خورده ام، بعد نشسته ام و تاریکی ها را نگاه کرده ام و خوابم برده به خیال این که شب است. و دوباره رفته ام وسط صحنه و دوباره... نه، این طوری که نمی شود، یک بار، یک روز باید تصمیم م را بگیرم و دیگر آهسته و باتردید قدم بر ندارم که وسوسه نشستن، وسوسه خوابیدن، زمین گیرم کند. یک بار، یک روز، تصمیم م را می گیرم و می دَوَم تا نور، تا شما، تا خیمه شما...

 بسم الله الرّحمن الرّحیم
یا ایّها الّذین امنوا توبوا الی الله توبه نصوحاً... 

(2) ادب کرده بود، آن هم در مقابل نام مادرتان. آنجا که راه را بر شما بسته بود و آنقدر آزرده بودتان که به او گفته بودید: «مادرت به عزایت بنشیند»، دانسته بود، مادر شما بزرگوارتر از آن است که بتواند نامش را بر لب بیاورد. همان جا کربلایی شده بود، نه؟... روز دهم، در پهندشت کرب و بلا، وقتی صدایتان میان زمین و آسمان طنین افکنده بود که: « اما من مغیث یغیثنا؟ اما من دابّ یدبّ عن حرم رسول الله؟» قلبش از جا کنده شده بود، خودش را میان بهشت و جهنم دید، ولی تصمیمش را گرفت؛ بهشت را برگزید؛ بهشتِ با شما بودن را...کفش هاش را در آورد؛ سرش را از شرم پایین انداخت، عین ابر بهار از چشمهاش اشک می آمد: «جعلتُ فداک» و مگر دیگر می شد چیزی گفت؟! اعتراف کرد که خیلی بد کرده، که راه را بر شما بسته و قلبِ زنان و کودکان حرم را لرزانده: «با این همه آیا توبه من پذیرفته است؟» و شما اگر نمی گفتید: «نعم یتوب الله علیک» که دیگر حسین(ع) نبودید با آن قلب رؤف و دل دریایی!...هنوز زمانی نگذشته بود که شما دیدید فرشته ها را که جان پاکش را تا ملکوت می برند. آن لحظه های آخر گمانم شنیده بود صدای شما را که با لبخند چشم هاش را بسته بود؛ « انت الحرّ کما سمّّتک امّک حرّا فی الدنیا و الاخره».
سلام بر تو! سلام حرّ بن یزید ریاحی!
سلام بر آن لحظه ای که « توبه نصوح» را تجسّم بخشیدی.
سلام بر تو که ادبت در مقابل نام زهرا(س)، عاقبت کربلایی ات کرد!

/ 11 نظر / 21 بازدید
نمایش نظرات قبلی
لیلا

سلام... کربلایی که مردانِ مردی ندای "هل من ناصر ینصرنی" امام زمانشان را شنیدند و آن را لبیک گفتند و گرچه کم بودند، در آن سرزمین پر بلا عاشورا ساختند و جاودانه شدند. عاشورایی که پس از آن سالها، هنوز شور است و عشق و شعور ... خدایا بفهمان به من ندای "هل من ناصر" ولی زمانم را تا شرمنده عاشورا و عاشورائیان نباشم. خدایا زبانم را به لبیک گفتن ندای مردان عاشورا بچرخان تا در روز جزا، زبانم در کام نماند. خدایا کربلا و عاشورایم را نشانم ده که برای هرکسی عاشورا و کربلایست و اگر نشناسم کربلا و عاشورای زمان خویش را، یا از اهل کوفه‌ام و در مقابل مردان عاشورا و یا از غافلان پشیمان بعد از عاشورا که پشیمانیشان ذره‌ای ارزش نداشت! خدایا دلم را، فکرم را، عملم را، نگاهم را، راهم را، آینده‌ام را و مرگم را عاشورایی کن، که نیست راه نجاتی جز آن. آمین یا رب العالمین این روزها غرق بارانم...

سیدمحمدرضا سیدموسوی

زندگی من هم همین وسط ها گذشته است بانو. گویا یک انقلاب میخواهد این "من" . تا دیگر "من" نشود. یک عاشورا ... کاش بیاید ... آخرین پسر زهرا س

فاطمه

سلام بر تو ای روضه خوان ابا عبدالله روضه های وبلاگی هم عجب جالب است.. الحمدلله... نگاه ولاییست دیگر.. نفرینشان هم مایه ی رحمت است.... حر را در کربلا گذاشته اند تا گناه کارترین بنده های خدا هم نا امید نشوند...که هر وقت بیایی و در هر حالی که بیایی اگر صادق باشی دستت را می گیرند و می برند با خودشان... قبول باشه مریم جان[گل]

مهدیه

عجیب قلمت دلم را پرواز می دهد. دیروز آمدم ، خواندم، اشک ریختم و امشب هم... روضه نمی خوانی شاید اما انگار وقتی می نویسی دلت کربلاییست. شاید برای همین است که بر دل می نشیند. امید که به زودی در کنار قتله گاهش، با مادرش همنوایی کنی. زیارت خاک عطرآگینش نصیبت باد ، آنجا که بر سینه اش جای قدم های خسته زینب باقیست. برای من گم گشته دعا کن عزیز! تو که از جنس عاشوراییان هستی.

عطش

شوما اين همه خوب مي نويسي ديگه ! اولاً كه من بارها مراتب غبطه ي خودمو اعلام كردم صراحتاً! دوماً كه ديگه ما رومون نمي شه كه هذيان ها و از عشق ها و دوستت دارم هامونو آپ كنيم! سوماً كه اون قدر رطب خورده ايم كه به جاي منع رطب كلهم بايد رطب نويسي كنيم! چهارماً كه دلتنگ همه ي برو بچزيم،من جمله شما كه كلاً همه جوره "عشق است"ي!

مهتاب

سلام: عجب سعادتی داشت حر که نمی دانم من با شیعه بدنیا آمدنم چنین توفیق بازگشتی را خواهم داشت؟

طهورا

آخر هر نماز برای یخودم و خانواده ام و دوستانم دعا می کنم که خدا حسن عاقبت بخیری بهمان بده. اگرچه هیچ وقت حر نخواهیم شد چون هنوز نتوانسته ایم دل از این دنیای مادی جدا کنیم و زندگیمان را فقط برای امام زمانمان قرار بدیم و شاید هم هیچ وقت نتوانیم! اما حسرت حر بودن برای امام زمانمان قطعا تو دل همه مان هست. شاید به بهانه این حسرت بودن اندکی تو زندگی هایمان و دلبستگی هایمان تغییر بدیم و آقا گوشه چشمی هم به ما بیندازد. انشاءالله مهر تایید بانوی دو عالم پای گریه ها و عزاداری هایت مریم جان

بی قرار

سلام مریم جان مثل همیشه از نوشته هات لذت بردیم اون نور یه لحظه هم که به دلت بتابه دلت روشن شده و دیگه تاریکی رو تحمل نمیکنه کاش این نور به قلب ما هم بتابه اش دل ما هم روشن بشه به نور معرفت کاش... دعایمان کن مریم در پناه خدا

سپید

چقدر خوب توصیف کردید حالات و افکار درونیتان را من هم همینگونه ام و فک می کنم یک عالمه آدم دیگه . من خیلی دوست دارم به یقین برسم خیلی .حالم از این وسط به هم می خورد.التماس دعا