پرده یازدهم: صبر

خیلی نگذشته بود از آن موقع که دخترها را زنده به گور می‌کردند. چند سال گذشته بود مگر از این‌که وقتی خبر تولد دختری را می‌دادند ، به پدرش، به مردی - مثل همین مردهایی که این روزها هم‌پای شما راه می‌روند و نگاه ناپاک و هرزشان آتش به جان نازنین‌تان می‌زند- سیاه بشود از شدت عصبانیت؟ ظلّ وجهه مسودّا و هو کظیم... این عرب‌های جاهلیت مطلق چه می‌فهمیدند دختر یعنی چه؟ چه می‌فهمیدند آن‌همه لطافت غریب را در یک وجود نحیف؟ این آیه‌ها را این روزها که می‌خوانم جانم آنش می‌گیرد بانو. این مردهای همراه شما از همین جنس هستند. از همین ظل وجهه مسودّاً... آن‌هم با کاروانی که انگار بارِ مروارید می‌برََََد. حیف بدون صدف. دختران حرم رسول، دختران حریم عفاف... ای وای بر من.

گاهی فکر می‌کنم حیف شما و مادرتان بود برای آن روزگار و آن مردم. که بیایید و با بودنتان همه آن چارچوب ها و باورها از زن را بشکنید. یک آیینه تمام نمای خلقت زن بشوید برای مردمی که نمی‌فهمیدند. که حالا بعد چهارده قرن هنوز هم من هرچه سرم را بالا می‌گیرم، قدم نمی‌رسد همه بلندای شخصیت شما را ببینم. حیف آن همه فهم و معرفت بانو، کاش برای همین زنان کوفه درس تفسیر نگفته بودید. که همین پریروزها وقتی توی کوفه خطبه خواندید، اشک‌های آن پیرمرد جاری بشود و برایتان شعر بگوید که؛ این خانواده همه‌شان یک جور دیگرند. این دختر همان پدر است. راست می‌گفت. شما همه‌تان یک جور دیگرید. بزرگ و کوچک‌تان...

شما به کجا متصل‌ید بانو؟ که نمی‌شکنید؟ که فرو نمی‌افتید؟ که عصر روز دهم زمین و آسمان به شما تکیه کرد و ایستاد؟ که شمر با دست و پای خونی از گودال بیرون آمد و سری را به دست خولی سپرد، که آتش از سر و روی خیمه‌ها بالا رفت، که صدای استغاثه بچّه‌ها بلند شد، که آن سوار سنگ‌دلِ بی‌مقدار برای بردن گوشواره، گوش فاطمه را شکافت و دل کوچکش را لرزاند و زهره‌اش را آب کرد، که در منزل نصیبین، علی، از فرط بیماری، با غل و زنجیر از مرکب افتاد، که زنی از شما، به ضربه تازیانه کودکش سقط شد، که در منزل عسقلان، دخترکی زیر دست و پای شتر افتاد، که در کوفه و شام، نگاه هرزِ هرزگان و نامحرمان چنگ بر دل دختران حرم رسول زد، که در مجلس شراب... که همه این صحنه‌ها را دیدید و زانوانتان سست نشد؟ که راست، ایستادید و خطبه خواندید، با بلاغتی که نفس جماعت توی سینه‌شان حبس شد، که مناظره‌تان با یزید و عبیدالله، رسوایشان کرد، که... برای من، شما تجلی این آیه‌اید بانو، انگار این آیه‌ را جبرییل برای شما آورده باشد، که شما به این آیه تکیه کنید و همه آن چهل و چند روز بایستید؛

بسم الله الرحمن الرحیم
و لربّک فَاصبر

یکی از همین شب ها بیایید و من را از این قالب‌‌ها بیرون بیاورید، بیایید و راه را نشانم بدهید. برای همه زندگی‌ام. برای همه روزهای حیات دخترانه و زنانه‌ام. نشان به نشان آن روز که نیمه‌جان از پله‌های تل آمدم بالا و زخم‌هایم را نشانتان دادم، که مرهم گذاشتید، که تا غروب خودم را به چادرتان، به آغوش گرم‌تان، سپردم و گریستم... بیایید و من را پیدا کنید. من، شما و مادرتان را توی این کوچه پس کوچه‌های هزارتویِ قرن بیست و یکم گم کرده‌ام.

پ.ن

از شب یازدهم بنا داشتم برای بانو بنویسم. نمی‌شد، نمی‌شود. دل آدم ذره ذره آب می‌شود در مقابل اوراق کتاب مصیبت‌شان. شب‌های دهه اول، این هیئت‌ها و منبرها و روضه‌ها باز قدری بار آدم را سبک می‌کنند. کاروان که دوباره راه می‌افتد ولی دیگر نه از منبر و روضه خبری هست و نه از تکیه و حسینیه. این‌شب‌ها فقط می‌شود شمع روشن کرد و کتاب مصیبت‌شان را مرور کرد و دل را سپرد که آب بشود در تکان‌های شترهای این کاروان. تا دوباره برگردند به حرم جدشان...چه برگشتنی؟ مَدینه جَدِّنا لا تَقبَلینا...

/ 27 نظر / 24 بازدید
نمایش نظرات قبلی
لیلا

سلام... سلام بر زینب بانوی صبر... میدانی پايداري ات، هيبت ذوالفقار را به خاطر مي آورد و بردباري ات، متانت فاطمه عليها السلام را... بانو! حماسه ايستادنت، کربلايي ديگر است... آه از هر طرف براي وصف تو وارد مي شوم، به کربلا مي رسم... تو را با عقل و عشقم دوست دارم پس کمکم کن ذره ای تو را بشناسم...

gandolf

تحمل این غم رو ، تا دهه هم به زور داشتم مریم.بار رو گذاشتم زمین.وسع من همینقدر بود.. اما الان حسرت اونایی رو میخورم که مثل تو ، هنوز دارن پا به پای اهل بیت سنگینی این بار رو تحمل میکنن میدونم حلاوتی که پشت این غم خواهند دید ، جبران تمام این زخم ها رو میکنه هنیا لک...یاد فقرا هم باش

احمدآرام

سلام.استفاده کردیم.

سوادقریه

این پرده ی یازدهم / از آن پرده هاییست که از ثانیه اول بوده از پرده ی اول از آغاز سفر وگرنه اصلا پای او به کربلا نمی رسید...

باسلام

این‌شب‌ها فقط می‌شود شمع روشن کرد و کتاب مصیبت‌شان را مرور کرد و دل را سپرد که آب بشود در تکان‌های شترهای این کاروان. تا دوباره برگردند به حرم جدشان...چه برگشتنی؟ مَدینه جَدِّنا لا تَقبَلینا...

زینب

«ربنا تقبل منا هذا القربان را فقط فرزند فاطمه و خواهر حسین می توانست بگوید معجزه ای بود زنده ماندنت با آن همه مصیبتی که دیده بودی همین برایشان کافی بود به ولایت حسین ایمان بیاورند وقتی دست ولایتش را بر سینه ات گذاشت...

حسين سعيدي

گر رضاي دوست زنجير است و دام بايدش بردن به گردن تا به شام . . . خيلي استفاده كرديم

حاج حمید

با سلام و عرض ادب خدمت شما دوست بزرگوار با کلی ارادت از طرف محمد مهدی ( پسرم) خدمت رسیدم تا شما را به جشن تولدش که توی وبلاگم بر پا کرده دعوت کنم مایه سرفرازی ست که شاهد حضور صمیمی و مهربان شما باشیم تا کلبه محقرمان با وجود شما مصفا گردد پیشاپیش حضورتان را گرامی میدارم و منتظر حضور مهربان شما هستیم یا علی مدد ... التماس دعا

دوست المینا

یا لطیف سلام و درود خدا بر محمد و خاندان بابرکت او سلام بر امام عصر سلام بر دوست خوبم! من دوست نویسنده ی وبلاگ: عشق خدا-عشق آدم هستم...یعنی المینای عزیز! وبلاگ به روز شده! درباره ی بزرگترین و دم دستی ترین نشونه ی خدا! منتظرتونیم[گل] اللهم عجل لولیک الفرج

منتظر

امام صادق (ع)مي فرمايند:درآخر روز 5شنبه وشب جمعه ،جمعي از ملائكه از آسمان فرود ميآيند كه قلم هايي از طلا ولوح هايي از نقره همراه آنان است ودر آخر روز 5شنبه وشب جمعه وروز جمعه تا وقت غروب چيزي به جز صلوات بر پيغمبر وآل آن حضرت نمي نويسند ::[گل]بر قامت دلربای مهدی(عج) صلوات[گل]::