پرده چهاردهم: وقتی پیله‌ها ضخیم می‌شوند...

(١) قصه پرواز، قصه دل بریدن و دل کندن است. هر که بیشتر دل می‌کند، زودتر می‌رسد، بهتر می‌رسد. برای من و تو که پیله‌های‌مان آن‌قدر ضخیم شده که رویای پروانه‌شدن را از یادمان برده، فقط یک راه مانده؛ دل کندن، ‌دل‌بریدن. آن بالا خودمان را می‌خواهند، رفقا. بی‌هیچ تعلق و وابستگی. رهایِ‌ رها. مانده من و تو بگردیم و جنس این پیله‌ها را بشناسیم. تار و پودهایش را بشکافیم؛ پول، خانه، ماشین، لباس، شهرت، مدرک، مقام، خانواده...    

بسم الله الرّحمن الرّحیم

قُلْ إِن کَانَ آبَاؤُکُمْ وَأَبْنَآؤُکُمْ وَإِخْوَانُکُمْ وَأَزْوَاجُکُمْ وَعَشِیرَتُکُمْ وَأَمْوَالٌ اقْتَرَفْتُمُوهَا وَتِجَارَةٌ تَخْشَوْنَ کَسَادَهَا وَمَسَاکِنُ تَرْضَوْنَهَا أَحَبَّ إِلَیْکُم مِّنَ اللّهِ وَرَسُولِهِ وَجِهَادٍ فِی سَبِیلِهِ فَتَرَبَّصُواْ حَتَّى یَأْتِیَ اللّهُ بِأَمْرِهِ...

(٢) چشم توی چشم آقا بود. داشت پیله‌هایش را یکی یکی می‌شکافت: آقا این اسبم که از آن اسب‌های چابک و بی‌نظیر است برای شما. این شمشیرم که تیز و برنده است، این کیسه‌های... آقا نگاهش کردند و آه کشیدند. اسبت را می‌خواهیم چه‌کار عبدالله! خودت را می‌خواهیم. خودش را از آقا دریغ کرد. پیله‌هایش خیلی ضخیم بود انگار. پرواز یادش رفته بود. اسمش عبیدالله بن حرّ جعفی بود.

پ.ن
پایان‌نامه‌م که تمام شد انگار بهانه من برای کربلا رفتن تمام شده باشد، این یک ماه، هی پاسپورتم را نگاه می‌کردم و آه می‌کشیدم. تاریخ روادید اعتیادی عراق که بزرگوارانِ ستاد بازسازی در طول پایان‌نامه، زحمتش را کشیده بودند، آخر دسامبر 2009 بود. دنبال بهانه بودم. شاید هم نیم‌نگاهی از آقا. نمی‌دانم کدامتان دعای من را آمین گفتید وسط پرده‌خوانی‌ها که «پرده چهارم» (+) را توی دومین سوگواره وبلاگ‌نویسان عاشورایی پسندیدند و دیروز توی اختتامیه، اسم من را هم میان 14 مسافر کربلا خواندند. (+) دعا کنید زودتر راهی بشود این دل که هیچ کجا برایش کرب و بلا نمی‌شود...

/ 30 نظر / 27 بازدید
نمایش نظرات قبلی
سید محمد مهدی

سلام من با یک رباعی برای این روزها! و برای این روزها!!! بروزم. ضمنا یک غزل "جوان مرگ" هم متولد شده است. خوشحال میشم سری بزنید. یا علی

بی قرار

سلام مریم جان مبارک باشه و اونجا که رفتی برای این بی قرار هم خیلی دعا کن و دعا کن برای همه برای ایران برای مسلمانها برای همه مردم دنیا برای هر انسانی که از اصل خودش جدا مانده و گرفتار درد و دلش بی تاب و... برای آدم های با پیله های ضخیم...ا دعا کن به حق آیه ها من هم به روزم در پناه پروردگار آیه ها [گل]

روحی

چقدر دوست داشتم جای شما می بودم صاف و خالص و بی ریا ماراهم به ترنم دعایتان سنجاق کنید

حسین دسته باشی

سلام بعضی ها رو خدا خیلی دوست داره!

gandolf

تو هم میری کربلا مریم...منو هم ببر.به خدا طاقت ندارم اینجا بمونم دیگه.. از قول من به آقا بگو این رسمشه؟این رسمشه که یه بار دعوت میکنید، هوایی می کنید آدم رو..بعدش این همه دوری و حرمان؟به آقا بگو دلی که میاد کربلا دیوونه می شه ، بعدش چطوری باید تو این دنیا زندگی کنه؟بعدش چی کار باید بکنه وقتی پر پر می زنه توسینه واسه ی اون صحن و حرمین ملکوتی.. به آقا از قول من بگو این دل دیوونه رو کجا ببرم که مثل شما بخرنش؟مال بد بیخ ریش صاحبشه..مال خودتونه..توروخدا تحویلش یگیرید. منم ببر مریم..تو رو به هرکی دوست داری منم ببر..

عطش وصـــال

سلام برشما وبلاگ خوبی دارید.ان شا’الله موفق باشیدوحرکتتان درجهت قرب حضرت حق باشد...

حسنی

سلام گویند در مثل مناقشه نیست, اما قصه ی پیله قصه ی دیگری ست. هر دو تایشان کرم اند, اما یکی کرم ابریشم و دیگری کرم خاکی. یکی در اندیشه پرواز, دل می برد از خاک و پیله می بندد, تی اگر در پیله بمیرد, خیلی می ارزد, اندیشه ی پروازش خیلی می ارزد. اما دیگری خاکی است, زمین گیر است. اندیشه ندارد, چه رسد به اندیشه ی پرواز. می خورد و می لولد و می میرد. پیله را دوست دارم, خیلی تنگ است. شانه هایم هم می سوزد, انگار زخم شده اند. اما در پیله بوی خاک نمی آید, در پیله می توان به پرواز اندیشید. پیله را دوست دارم.

گلصنم

سلام خوش به سعادتتان واقعا لایقش بودید ما جاماندگان را از دعای خیرتان فراموش نکنید

رها

سزاوار همین بود برای بانوی آیه ها سزاوار همین بود.